داستانک

. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت .

قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد


پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به
دفتر مدیر عامل راهنمائی شد .

 مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند .

 تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است .

زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام .

پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول؟؟؟ .

زن پاسخ داد ,: بیست هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت ,ده صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است .

مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ,ده صبح برنامه ای برایش نگذارد .


روز بعد درست سر ساعت ,ده صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .


پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .


مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .


وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .


پیرزن پاسخ داد : من با این مرد سر یکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند.

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
sadeghzade

بابا عجب پيرزني [تعجب][تعجب][تعجب] عجب سياستي [تعجب][تعجب] من مي گم خانم ها زرنگن كسي باور نمي كنه [چشمک][چشمک] نمونه عينيش همين پيرزنه [خنده][خنده] خيلي باحال بود . [دست][دست][دست]

مسعود

سلام خانم رحمتی . . . داستان معرکه ای بود آخراش فکر میکردم پیرزن داره ضایع میشه.ولی نشد که بشه.اینم از رسم بد زمونست.[مغرور]

شکوفه

سلام خیلی جالب بود[دست] عجب پیرزن باهوشی؛این که از صد تا جوون زرنگ تره

سلطانی

سلام؛ واقعا که من از خوندنش لذت بردم،معرکه بود،عجب سیاستی داشته ها خدا نصیب کسی این جور زنی نکنه[خنده] الهی آمـــــــــــــــــــــــــــــــین[بغل]

جواد

[خنده][خنده] خیلی قشنگ بود اینم از زرنگی خانما [بغل]