خاطرات بچگی2

اما الان دارم حسرت دوران بچگیم رو میخورم.ناراحت چه روزایی بود.فرشته

هر ثانیه ش واسم خاطرست.

دیروز تو سلف با چند نفر از دوستام ( انسیه ، رویا ، مهری ، فرزانه و

سمیرا ) نشسته بودیم و یاد خاطرات بچگیمونو میکردیم.

خاطرات تلخ و شیرین. یکی دیگه از خاطرات بچگیمو که خیلی دوسش

دارم اما خودم به یاد ندارم (چون کوچیک بودم) اما از زبون زندایی مهربونم

شنیدمو یادم اومد و به بچه ها گفتم و اونا هم کلی خندیدن. و اما

خاطره...

اون روزا ما همدان بودیم و برای تعطیلات اومده بودیم مشهد. 3 سال

بیشتر نداشتم. یکی از اون روزای خوب کودکی زنداییم منو برای تفریح

برده بودن بیرون.

موقع برگشت از بازار میوه رد میشدیم که یک دفعه من غیبم میزنه و

زنداییم با نگرانی همه جا رو دنبالم میگردن ، که در کمال تعجب میبینن

که من توی یکی از مفازه های میوه فروشی نشستم و دو دسته ی

بزرگ موز رو تو بغلم گرفتم و یکی یکی پوست میکنم و میخورم. نیشخند

فروشنده هم که مرد میانسالی بودن چیزی به من نگفتن و با خنده به

من نگاه میکردن. زنداییم هم بعد از اینکه از شوکتعجب خارج شدن اومدنو

منو بلند کردن و میخواستن پول موزا رو حساب کنن که فروشنده پولو

قبول نکردنو موزا رو به من بخشیدن.لبخند

منم با خوشحالی تمام موزا رو دنبال خودم روی زمین میکشوندمو قلب

یکی یکی می خوردم.هنوزم که هنوزه هروقت زنداییم منو میبینن میگن

واقعا نمیدونم تو چطوری با اون قد و قواره ی کوچولو اون همه موز رو

خوردی؟؟؟!!!نیشخند

خودمم باورم نمیشد. یعنی اونقدر به موز علاقه داشتم؟؟؟!!! الان یه دونه

موزو به زور میخورم.

یادش بخیر...

***الان به حرف مادرم رسیدم ، کاش کوچولو بودم ، کاش همه

چیز به خوبی دوران کودکی بود ، کاش...***

 

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفس

من که به اندازه کافی اون روز خندیدم سحر وااااااااااااااااااااااای[قهقهه]

high_class

سلام ؛ واقعا که خنده دار بود ، بایدم دوست داشته باشین به اون دوران برگردین منم بودم دوس میداشتم هر وقت که میخواستم میرفتم تو یه مغازه ای و هر چه که دوس داشتم برمیداشتمو رامو میکشیدمو میرفتم[نیشخند] وقتی که تو ذهنم این صحنه ای رو که میگید 2 دسته موز برداشته بودمو با خودم میکشیدم ؛ اینجوری میشم [قهقهه]

زهرا

سلام؛ خیلی خاطرتون جالب و با مزه بود[خنده] پس حتما با این خاطرتون خیلی حرفا از کوچیکیاتون دارین[پلک] ممنون خیلی جالب بود[دست]

مجید

خاطرتون رو خوندم خیلی جالب بود. برای هر کسی در دوران کودکی خاطرات تلخ و شیرین زیادی وجود داره... و تشکر ویژه از خدا که با نعمت فراموشی ، بیشتر خاطرات تلخ رو پاک می کنه. امیدوارم مثل دوران کودکی ، شاد و خرم باشید

مسعود

سلام کلا شما از همون روز تولدتون خاطره زیاد دارین نه؟ جالب بود . . . فروشنده چقدر لارج بوده ولی یه دلی از ازا در آوردینا[نیشخند]

سلطانی

سلام داستانتون خیلی جالب و خنده دار بود همه ما در دوران خردسالیمون خاطره های تلخ و شیرین زیاد داریم و این خاطره ها هست که مارو به گذشتمون بر میگردونه و بهمون میفهمونه ما همون انسان اون زمانیم ولی گذشت زمان چقدر باعث تغییر واسمون شده حالا اگر از اون موقع که مثلا 15 سال گذشته از همین الان 15 سال آیندمون رو ببینیم ، میبینیم که همین الان هم چقدر کم و کاستی درمون وجود داره که امکان داره با فریفته شدن نتونیم اونا رو ببینیم.

تيم بازي سازي

بسم الله الرحمن الرحيم انجمن علمي كامپيوتر دانشگاه پيام نور چناران برگزار ميكند: تشكيل تيم بازي سازي براي تمام علاقه مندان به كامپيوتر. نگران نباشيد با هر ميزان اطلاعات از كامپيوتر و با هر رشته اي كه هستيد ثبت نام كنيد. با ثبت نام در كلاسهاي اين تيم ميتوانيد: نرم افزارهاي سه بعدي(3DSMAX.MAYA.ZBRUSH.POSER) گرافيك(PHOTOSHOP.COREL DRAW) ميكس و مونتاژ فيلم(AFTER EFFECT.ADOBE PREMIERE ) نرم افزارهاي توليد و ساخت موسيقي(FL STUDIO.ADOBE AUDITION) طراحي وب(DREAM WEAR) برنامه نويسي(JAVA SCRIPT) آشنايي با موتورهاي بازي سازي ... را از دوره هاي مقدماتي تا پيشرفته بياموزيد و تيم بازي سازي اين دانشگاه را تكميل كنيد. امروز دغدغه ي جوانان پيدا كردن شغلي مناسب است با شركت در اين كلاسها ديگر نگران اشتغال نباشيد. هزينه ي اين كلاسها خارج از دانشگاه : به عنوان مثال كلاس هاي تري دي مكس از 120تا 450 هزار تومان ميباشد اما داخل دانشگاه دوره مبتدي با كم ترين هزينه يعني 10هزار تومان برگزار خواهد شد. به دوستانتان بگوييد ...

انسیه

سلام سحری . خوبی؟ اپ شو دیگه!

مسعود

وقتی دبستان بودم با داداشم تو یه مدرسه درس میخوندیم. یه روز از روزای زمستون که برف زیادی هم اومده بود و هوا خیلی سرد بود با داداشم از خونه رفتیم بیرون تا بریم مدرسه . . . نزدیکای مدرسه که رسیده بودیم دیدیم از ناودونه یه خونه یه قندیل بزرگ آویزون شده و خیلی خیلی هم بزرگ بود و با خودمون گفتیم که نمیشه ازش به این راحتی گذشت کیفامونو کنار دیوار گذاشتیم و شروع کردیم به انداختن اون قندیله . . . برف رو زمین رو گوله گوله میکردیم و میزدیم بهش ولی زیاد موثر نبود و ما هم کلی مصر بودیم که الا و بلا باید اینو بندازیم بعد بریم مدرسه . . . بالاخره هرطور که شد این کارو انجام دادیم الان که دارم اون خاطره رو مرور میکنم اصلا باورم نمیشه که بخاطر یه قندیل یه زنگ کامل الاف شدیم و مدرسه نرفتیم... اون موقع ما تو مدرسه خیلی پارتی داشتیم و هر دومون شاگرد اول بودیم ولی کلی مارو دعوا کردن که ما کجا بودیم و ...