یادش بخیر...

   آنقدر بزرگ و گرفتار شده ایم که یادمان می رود توپمان در حیاط

شبها تنها می ترسد ویادمان رفته که مدادهای سیاه و سفید که

هرگز تراشیده نشدند پدر مادر ده مداد رنگی دیگر هستند که

ما همیشه تراشیده ایم وکوچک شده اند .

    اما از شما چه پنهان گاهی آنقدر کودک می شوم که یادم

می‌رود بزرگ شده ام و هنوز عروسکهایم سر تاقچه ی زندگیم

خاله بازی می کنند ، هنوز در مراسم تدفین گنجشکها شرکت

می کنم و باران پا برهنه تمام کودکی را درمن می دود ...

پ.ن: گیله مرد

/ 7 نظر / 8 بازدید
سلطانی

سلام؛ خیلی متن جالبی بود. """آنقدر بزرگ و گرفتار شده ایم که یادمان می رود توپمان در حیاط شبها تنها می ترسد""" یادمه وقتی کوچیک بودم توپمو کنار خودم میخوابوندم.

نفس

من غصم شد سحری[ناراحت] دلم تنگ شده چه دل نشین بود میسی

انسیه

سلام خوبی؟ چرا بهم سر نمیزنی؟[عصبانی] خوبه دیگه منم بهت سر نزنم؟ اپت قشنگ بود اما من بچه هم که بودم با اسباب بازی بازی نمیکردم و اصلا دوست نداشتم اسباب بازیو عروسکو...یادمه خونه درست میکردیم با پشتیایه خونمون به طور مارپیچ و با خواهرمو دوستش قایم موشک بازی میکردیم اصلا عروسک بازی نکردم...! بیشتر بازیهامون عملی و هیجانی بود نشستنی هیچ وقت بازی نکردم!اما چی حیف سعی میکنم جبران مافات کنم و از فردا عروسک بازی کنتم قبوله؟[نیشخند]

منیره

آخیییییییییییییییییییییییی[لبخند] واقعا سحر آدمو بردی تو حال و هوای بچگی... هر چند منو تو که هنوز بچه ایم! سنی ازمون نگذشته که...[نیشخند] [گل]

شطحیات

سلام سحر عزیز خوب هستین انشاال..؟ خیلی وقت بود که میخواستم خدمت برسم اما متاسفانه توفیق زیارت نصیبم نشد.. ممنون از ارسالیهای خوبت.. فضای خوبیست اینجا..دل آدم را قرص میکند.. راستی چرا اینقدر تیره مومن..؟

رویا

سلام عزیزم قالب جدید مبارک قشنگه . [گل]

م.مرادیان

کاش به دورانی باز میگشتم که تنها اندوهم شکستن نوک مدادم بود...[افسوس][افسوس][ناراحت][ناراحت]