دل عزرائیل برای چه کسانی سوخته است؟

 

۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.


۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.


در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید:

به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

 

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلطانی

سلام ؛ این داستانو خیلی وقت پیشا شنیده بودم ولی آخرشو یادم رفته بود ، داستان جالبی بود ، واقعا حکمت خدا عجیبه ! ازونطرف جون مادرشو گرفت و از طرفی هم اونو از ثروت بی نیاز کرد ، ولی به قول شما با کفران نعمت به این روز افتاد. داستان خوبی بود که یادآور شد در هر شرایط شکر خدا کنیم و دچار تکبر نشیم. پس خدایا شکرت.

عارفه

خیلی جالب بود عزیزم![گل] البته جالب بود مثل همه اپایی که تاحالا کردی!!![چشمک] [ماچ][قلب]

رویا

سلام یه چیز جالب اپ کردم [نیشخند] تو چرا اینقد قالبتو عوض میکنی [سوال] ولی قشنگه خوشم اومد[تایید] اپتم اموزنده بود ممنون[گل]

منیره

داستان جالبی بود و از همه مهمتر تامل برانگیز!!!!! واقعا کی میشه که آدما، آدمتر بشن[ناراحت]

نفس

دایی داره میخونه سحر. بلند ِ بلند سحر داره داد میزنه داااااااااااااااااد هیچ شکلکی اینجا واسه وصف حالم پیدا نمی کنم ...

انسیه

سلام جالب بود.این عزراعیلم عجب حالی میکنه ها!خوش بحالش.اگه از من بپرسن دوس داری جایه چه کسی باشی میگم عزراعیل.چون هرکی اذیتم کرد بی چکو چونه جونشو میگیرم تو دستامو فشارش میدم تا حالش جا بیاد![مغرور]

مجید

٬تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم٬ جالب بود ممنون

محمد حسینی پاییز

سلام داستان جالبی بود. درباره ی فرشته مرگ شنیدم که در جایی میگوید: اگر می دانستم جان دادن اینقدر سخت است هیچگاه جان کسی را نمی گرفتم. اگر این داستان سندیت هم نداشته باشد باز هم تامل برانگیز است.