خاطرات بچگی1

برادرم که 5 سال از من بزرگتره اون موقع پنجم دبستان بود و معلم قرآنمون یکی بود به اسم خانم طاهری. خیلی خانم خوبی بود و یه دختر داشت به اسم منا که همسن من بود و تو یه کلاس بودیم.

من خیلی دوست داشتم با منا دوست بشم ولی آدم گوشت تلخی بود و به این سادگیا با کسی دوست نمیشد ولی دختر خیلی خوبی بود .

یه روز که داشتم با داداشم صحبت میکردم به من گفت : خانم طاهری عجب دماغی داره ها مثل عقابه ، خیلی هم زشته ، نه ؟؟؟ منم گفتم آره ولی من خیلی دوسش دارم.

خلاصه گذشت و من با داداشم دعوام شد و باهاش قهر کردم ، بعد بهش گفتم : حالا که اینطوری شد فردا میرم به خانم طاهری میگم که درباره دماغش چی گفتی!!! مهدی هم فکر اصلا فکرشو نمیکرد که من همچین کاری کنم ، برای همین جدی نگرفت. ( ولی خوب حرف راستو باید از بچه شنید دیگه !!!).

خلاصه منم فردا صبش رفتم مدرسه و با خودم گفتم اگه اینو به منا بگم اونم با من دوست میشه. واسه همین رفتم به منا گفتم اگه با من دوست شی یه چیزه خیلی مهمی رو بهت میگم. گفت: باشه دوست میشم ، چی میخوای بگی ؟؟؟

منم گفتم : داداشم گفته مامانت خیلی زشته و دماغش خیلی بزرگه و مثل عقابه. اونم گفت بریم به مامانم بگیم.

خلاصه با هم رفتیمو منم هرچی که داداشم گفته بود رو به خانم طاهری گفتم. خانم طاهری اولش عصبانی شد ولی بعدش خنده اش گرفت. بعد من گفتم : راستی خانم طاهری امروز مهدی امتحان روخوانی قرآن داره ، بهش صفر بدین. اونم خندید و گفت باشه تو برو.

خلاصه منم خوشحال رفتم خونه و دیدم مهدی داره حاضر میشه بره مدرسه. منم همه ی حقیقتو بهش گفتم و رفتم تو اتاقم ، مهدی عصبانی شد و به مامانم گفت : حالا من چیکار کنم؟! امروز امتحان قرآن دارم!!!

بعد من سریع از اتاق اومدم بیرون و گفتم : تازه به خانم طاهری گفتم که بهت امتحان قرآنتو صفر بده و سریع فرار کردم رفتم تو اتاقم.

مهدی هم با مامانم رفت دبستان و با خانم طاهری صحبت کرد و ازش معذرت خواهی کرد ، خانم طاهری هم گفت : اشکال نداره .

ولی با اینکه مهدی روخوانی قرآنش عالی بود ، با این حال خانم طاهری برای تنبیه ش بهش 18 داد و مهدی خیلی ناراحت شد و و قتی اومد خونه افتاد دنبالمو... .

/ 29 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلطانی

منم با نظر خانم ایوبی موافقم،مگه به استاد کاشف چی گــــفتید؟؟؟

سلطانی

ســــــلام، آها یادم اومد،اشکالی نداره پیش میاد دیگه،منم یه بار که خواستم از ماشین پیاده شم 2 هزار تومانی به راننده دادم و اونم عوض اینکه 1600 تومان به من بده 600 تومان داد ومن این وسط 1000 تومان ضرر کردم[گریه]

انسیه

عزیزم فقط 1 بار نیود که!تاحالا هردفعه از گارا} سوار میشیم تو همین سوتی رو میدی!

sadeghzade

خوب آبروي داداشيتو بردي ها سحر[چشمک]! با اين خاطره اي كه من از بچه گي هات خوندم ، خودم ياد دوران نسبتاً شيرين كودكيم افتادم . موفق باشي خانمي [ماچ]

مهری

سلام به همه بچه آخریا لطفا منم به لیست اضافه کنید[لبخند] ببین از این خاطره چه چیزا که رو نشد.سحرجان بازم از این خاطره ها بزار ثواب داره[نیشخند] ولی جسارت میخواد کار تو رو انجا دادن .

سحر

نقل قول به مهری چند روز پیش تو برنامه ی تازه ها اعلام کرد که وجود خواهر برای یک پسر لازمه چون هم از لحاظ روحی و احساسی تامین میشه.[نیشخند]

مرتضی(معروف به مهران افشار)

منم آخرم خیلی حال میده البته باید این کلاس رو توی گینس ثبت کرد بخاطر بیشترین ته تقاری تو یه کلاس![خنده]

زینب

سحر جون خیلی خاطره ی جالبی بود اشکالی نداره داداشت بزرگ میشه فراموش می کنه [نیشخند]

مریم.م

سلام سحر خانم.من هم تو همون مدرسه که شما درس میخوندی بودم.منا رو میشناختم.با این حساب شما باید 1سال ازمن بزرگتر باشی. خانم طاهری خیلی خوب بودن.خییییییییلی.ای کاش میتونستم پیداشون کنم.دلم برا پایگاه و بچه های پایگاه تنگ شده.چقدر خوشحالم که شما رو پیدا کردم.

الی

سلام عزیزم . منم تو همین مدرسه درس خوندم کلاس اولم رو . چه سالی اونجا بودی شما ؟ دنبال بچه های اون موقع میگردم . اگه خبری از کسی داری بهم خبر میدی ؟ آدرس بلاگم رو میزارم برات ..