رنگینک
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

یکی از خنده دارترین خاطرات بچگیم مربوط به دوران دبستانمه. اون زمان به خاطر شغل پدرم (نظامی) بوشهر بودیم و تو پایگاه هوایی زندگی میکردیم.

 اسم دبستانمون شهید فاتح چهر بود. شیفت صبح دختر بودن و شیفت عصر پسرا .

                             


برادرم که 5 سال از من بزرگتره اون موقع پنجم دبستان بود و معلم قرآنمون یکی بود به اسم خانم طاهری. خیلی خانم خوبی بود و یه دختر داشت به اسم منا که همسن من بود و تو یه کلاس بودیم.

من خیلی دوست داشتم با منا دوست بشم ولی آدم گوشت تلخی بود و به این سادگیا با کسی دوست نمیشد ولی دختر خیلی خوبی بود .

یه روز که داشتم با داداشم صحبت میکردم به من گفت : خانم طاهری عجب دماغی داره ها مثل عقابه ، خیلی هم زشته ، نه ؟؟؟ منم گفتم آره ولی من خیلی دوسش دارم.

خلاصه گذشت و من با داداشم دعوام شد و باهاش قهر کردم ، بعد بهش گفتم : حالا که اینطوری شد فردا میرم به خانم طاهری میگم که درباره دماغش چی گفتی!!! مهدی هم فکر اصلا فکرشو نمیکرد که من همچین کاری کنم ، برای همین جدی نگرفت. ( ولی خوب حرف راستو باید از بچه شنید دیگه !!!).

خلاصه منم فردا صبش رفتم مدرسه و با خودم گفتم اگه اینو به منا بگم اونم با من دوست میشه. واسه همین رفتم به منا گفتم اگه با من دوست شی یه چیزه خیلی مهمی رو بهت میگم. گفت: باشه دوست میشم ، چی میخوای بگی ؟؟؟

منم گفتم : داداشم گفته مامانت خیلی زشته و دماغش خیلی بزرگه و مثل عقابه. اونم گفت بریم به مامانم بگیم.

خلاصه با هم رفتیمو منم هرچی که داداشم گفته بود رو به خانم طاهری گفتم. خانم طاهری اولش عصبانی شد ولی بعدش خنده اش گرفت. بعد من گفتم : راستی خانم طاهری امروز مهدی امتحان روخوانی قرآن داره ، بهش صفر بدین. اونم خندید و گفت باشه تو برو.

خلاصه منم خوشحال رفتم خونه و دیدم مهدی داره حاضر میشه بره مدرسه. منم همه ی حقیقتو بهش گفتم و رفتم تو اتاقم ، مهدی عصبانی شد و به مامانم گفت : حالا من چیکار کنم؟! امروز امتحان قرآن دارم!!!

بعد من سریع از اتاق اومدم بیرون و گفتم : تازه به خانم طاهری گفتم که بهت امتحان قرآنتو صفر بده و سریع فرار کردم رفتم تو اتاقم.

مهدی هم با مامانم رفت دبستان و با خانم طاهری صحبت کرد و ازش معذرت خواهی کرد ، خانم طاهری هم گفت : اشکال نداره .

ولی با اینکه مهدی روخوانی قرآنش عالی بود ، با این حال خانم طاهری برای تنبیه ش بهش 18 داد و مهدی خیلی ناراحت شد و و قتی اومد خونه افتاد دنبالمو... .

[ ۱۳۸٩/٤/۳۱ ] [ ۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ سحر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مینویسم... مینویسم... مینویسم... تا یارای نفس. اما ، وقتی نیستم ، که نیستم.
صفحات دیگر
امکانات وب






ایران رمان