رنگینک
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

زندگی ما پر شده از حرف های گفته نشده.

تا حالا شده با تمام وجودت نفس بکشی و لذت ببری؟

زندگی ... زندگی ... زندگی...

گاهی اوقات مفهومشو نمیفهمم.

سعی کردم ای کاش هامو نادیده بگیرم اما ...

اما یک ای کاش وجود دارد:

ای کاش زندگی فقط محدود به دوران کودکیم میشد.

کودکی حس زیبایی ست اما زودگذر.

 

 

جوانی سخت و پردردسر.

 

اما فقط میتونم یاد و خاطره ی اون دوران زیبا رو مرور کنم.

همین هم بس است.

تقریبا 10 سالم بود. یکی از روزهای  شرجی و بارونی بوشهر.

رضا و افسانه با هم خواهر و برادر بودند و همسایه ما.

خیلی زود باهاشون صمیمی شدم. افسانه 18 سالش بود و امیرهم همسن من.

همبازیای خوبی بودیم. یه روز از همون روزای گرم و خوب که مشغول دوچرخه سواری بودیم افسانه گفت: اگه با دوچرخه بتونید یه قورباغه رو له کنید بهتون یه جایزه خوب میدم.

وقتی بارون میومد کنار خیابون پر از قورباغه میشد.

منم که پشتکارم زیاد بود رفتمو دنبال یه قورباغه بزرگ کردم و با دوچرخه لهش کردم.ناراحت ولی امیر نتونست. وقتی که رفتم جایزه مو بگیرم افسانه بهم گفت تو خیلی بی رحمی واسه همین هیچ جایزه ای بهت نمیدم.گریه

منم کلی عذاب وجدان گرفتم و با خودم عهد بستم دیگه به خاطر یه جایزه جون هیچ موجودیو نگیرم.افسوس

و اما نتیجه اخلاقی:

هیچوقت به خاطر یه چیز با ارزش یا شان و مقامی خودتونو خوار نکنید و دنبال شبنم نگردید.


پ.ن:

***من آن گلبرگ مغرورم که می میرم زبی آبی              

     ولی با ذلت و خواری پی شبنم نمی گردم***

[ ۱۳٩٠/٥/۳ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سحر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مینویسم... مینویسم... مینویسم... تا یارای نفس. اما ، وقتی نیستم ، که نیستم.
صفحات دیگر
امکانات وب






ایران رمان