رنگینک
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سلام دوستان .

فصل امتحاناته و هیچ نخواندم . اگر همدردیم ، پس بیا با هم بهلول بخوانیمآخ

 

- آورده اند که: روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که

با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.

پرسید: چه می کنی؟      

گفت: خانه می سازم.

پرسید: این خانه را می فروشی؟

گفت: آری.

پرسید: قیمت آن چقدر است؟  

بهلول مبلغی ذکر کرد. زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و

خود دور شد. بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد.

شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده،

به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند

و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست. دیگر روز، هارون ماجرا

را از زبیده بپرسید. زبیده قصه بهلول را باز گفت. هارون نزد بهلول

رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.

 گفت: این خانه را می فروشی؟

بهلول گفت: آری

هارون پرسید: بهایش چه مقدار است؟

بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.

هارون گفت: به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.       

بهلول خندید و گفت:

زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری. میان این دو، فرق بسیار است. 

 

[ ۱۳٩٠/۳/۱٤ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سحر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مینویسم... مینویسم... مینویسم... تا یارای نفس. اما ، وقتی نیستم ، که نیستم.
صفحات دیگر
امکانات وب






ایران رمان