رنگینک
 
قالب وبلاگ
نويسندگان


سلام دوستان

این قالب دیگه خداروشکر تثبیت شد.خجالت

امروز خیلی روز خسته کننده ای بود ناراحت، ولی خنده دار.نیشخند

چرا خنده دار؟؟؟!!!سوال

خوب ادامه شو ببینید...

 


.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

سر کلاس ذخیره مشهد بودیم که استاد پرسید :اگر سوالی از جلسه قبل دارید بپرسید.

 چند نفر سوال کردنو بعد استاد دوباره پرسید: اگه بازم مشکلی دارید بگید . همه گفتن نه مشکلی نیست.

چشمتون روز بد نبینه  استاد گفت: خوب حالا نوبت منه همه یه برگه بذارن رو میز.عینک

من و انسیه و رویا و مهری و .... مو به تنمون سیخ شد .استرس

از یه طرف خندمون گرفته بودخنده از طرف دیگه میترسیدیم.نگران (میدونید که ما با آقای آل شیخ کلاس نداریم با جناب کاشف داریم)

خلاصه اینکه استاد 3 تا سوال گفت و بعد پرسید : خوب چند نفر از شماها با من این درسو نداره ؟؟؟!!!

ما هم به روی خودمون نیاوردیم .از خود راضی(دلم خیلی به حال خودمون سوخت)ناراحت

تا اینکه ساعت 3 انسیه و مهری برای کلاس ساختمان رفتن که جا بگیرن و من و رویا موندیم.

خیلی سعی کردیم خودمونو لو ندیم با خودمون گفتیم فقط ماییم که با آقای آل شیخ ذخیره نداریم که با صحنه خنده داری مواجه شدیم.

استاد گفت : خوب وقت تمومه و برگه ها رو بدید به من و دوباره پرسید همه ی کسایی که الان اینجا هستن با من دارن؟؟؟

رویا هم با شجاعت تمام گفت: نهمژه

بعد استاد گفت میشه بپرسم چند نفر تو این کلاس از بچه های من هستند؟؟؟

که دیدیم تقریبا 15 نفر از بچه ها دستشونو بلند کردنو بقیه هم از دانشگاه های دیگه بودن نیشخند.

اونجا بود که یه نفس راحت کشیدیم اوهو سرمونو مثل یه مرد بالا گرفتیم.

و خسته کننده به خاطر بیکار بودن سر کلاس ذخیره و تشکیل نشدن کلاس ساختمان با اون همه جمعیت.

 

[ ۱۳۸٩/۸/۱٦ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سحر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مینویسم... مینویسم... مینویسم... تا یارای نفس. اما ، وقتی نیستم ، که نیستم.
صفحات دیگر
امکانات وب






ایران رمان