رنگینک
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت: «استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست » سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود. نوجوان این کار را کرد.

سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت، طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد. سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد.

نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.

و  از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت: «استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید » سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت: «فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی. هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی

***هیچ شکی نیست***

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ ] [ ٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ سحر ]

 

سلام

خدایا دلم گرفت.

تا کی باید در برابر هر اتفاق ناخوشایند بگم:

حتما حکمتی بوده!

تا کی؟؟

کفر نمیگویم.

اما خدای من میدونم داری صدامو میشنوی ، میدونم به گناه کارترین بنده هایت هم گوشه چشمی داری پس:

رحمی به دلم کن.

خودت خوب میدونی که تنها در هنگام خلوتم باتوست که میگویم و میگریم.

امیدم رو نا امید نکن.

میدونم در هر نفس داریم بهت امتحان پس میدیم.

به قول دوست جونم:

***زندگی مثل یه دریاست. گاهی آرومه ، گاهی وحشی. ما هم مثل یه تخته روشیم اگه با هر تلاطم بخوایم چپه بشیم و داغون بشیم ، پس چرا آفریده شدیم؟؟!! ***

دوستان من

مثل همیشه محتاج به دعای شما نازنینانم هستم.

برای یکی از دوستان عزیزم مشکلی پیش اومده و محتاج به دعای شماهاست.

شاید خدای اعلم گوشه چشمی بر دلهایمان بیندازد.

البته باز هم میگم در حکمت بی دریغش شکی نیست و هر چه خواهد همان میشود.

التماس دعا

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢۱ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سحر ]

سلام دوستان

امیدوارم از داستانی که براتون میذارم خوشتون بیاد.

اما لطفا پس از خوندن این داستان به سوالاتی که در پایان طرح کردم پاسخ دهید.

 

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا"
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم....

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول
کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به
شمردن ....یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت: زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست
تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم

***پنهان کردن عشق مشکل است.***

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد
رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی
پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او
پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد
ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف
شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده
بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم؟»
عشق یاسخ داد:

«تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است
و دیوانگی همواره در کنار اوست.

و اما سوال...

نظر شما در مورد نتیجه گیری داستان چیست؟؟؟

 به نظر شما عشق آدمی را کور میکند؟؟؟!!!

یا اینکه به نظر شما کلمه ای به نام عشق وجود ندارد؟؟؟

آیا عشق=هوس است؟؟؟

...

منتظر دیدگاه های شما هستم.

 

                    

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٠ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ سحر ]

 

پرسیدم.... ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ....

آخر .... ،

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..


داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ...

 

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..


به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست.

 

                

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱٤ ] [ ٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ سحر ]

با سلام دوباره  و پر انرژي تر از هميشهبغل

اميدوارم كه همه تون امتحانا رو خوب داده باشين.

داستاني رو براتون ميذارم اميدوارم كه خوشتون بياد.

البته شايد خيلياتون خونده باشين ولي خوندن دوباره ي اون خالي از لطف نيست.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱۱/٧ ] [ ۳:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سحر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مینویسم... مینویسم... مینویسم... تا یارای نفس. اما ، وقتی نیستم ، که نیستم.
صفحات دیگر
امکانات وب






ایران رمان