رنگینک
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

سلام.

این روزا هر کاری میکنم که با وجود تمام مشکلات عذاب آور سرمو بالا بگیرم و ظاهرمو حفظ کنم،نمیتونم.شاید به قول انسیه به خاطر سردی زمستونه و وقتی بگذره و شاه فصلها،بهار بیاد این سردیها و دردها هم از بین میره.شاید... .

خیلی دلم میخواد به مشکلاتم فکر نکنم.اما انگار مشکلات خودشون دریچه ی ذهنمو باز میکنن و مثل طوفان وارد ذهنم میشن و گرد و خاک میکنن.جوری که نمیدونم به کدومشون فکر کنم.اما در بین اون همه هیاهو صدایی هم میشنوم که میگه:

"الا بذکر الله تَطمَئن القُلوب"

الان که دارم فکر میکنم،سال 89 اصلا برام سال خوبی نبود.اما در برابر تمام مشکلاتی که داشتم یه چیز مهمی رو میخوام درس بگیرم اینکه:

"زندگی یعنی:

 بخند هر چند که غمگینی ؛ ببخش هرچند که مسکینی ؛ فراموش کن هرچند که دلگیری ؛ اینگونه بودن زیباست ؛ هرچند که آسان نیست."

ولی واقعا آسان نیست.درسته این فقط یه عبارته ولی اگر هر کدوم از ما آدما بتونیم به تک تک جملاتش تنها فکر کنیم ، تحول بزرگی تو زندگیمون شاهد میشیم.

و در آخر:

خانمها ، خانمها ، خانمها لطفا دیگه ساده نباشید.مبارزه کنید.این دنیا یک گوی بلورین زیبا نیست.فقط کافی ست کمی بیشتر به اطرافتان بنگرید.

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ ] [ ٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ سحر ]


دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.

می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.

 

                            

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢۳ ] [ ٦:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سحر ]

 

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید ! plzنگران


خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای  شیر شما هم مضر است !!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

آقای پدر! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد !

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت ! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی ! جیش کنی تو شلوارت!عصبانی

خانم مادر! شصت پا وسیله ای است شخصی ، که اختیارش رو دارم ! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!یول

آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید ! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!عینک


خانم مادر ! اووووووووم. فعلا چیزی یادم نمیاد!!!

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد ! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم.خنثی

 

      

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٧ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سحر ]

*زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد.

 * شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش.

 * امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار ، شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد.

*  کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد.

 * اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد ، صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد.

 *باد می وزد میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی تصمیم با تو است.

 * دوست داشتن بهترین شکل مالکیت و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است.

 * خوب گوش کردن را یاد بگیریم. گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند.

 * وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه.

  *مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند.

* جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.

* آدمی ساخته افکار خویش است، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد.

* برای روز های بارانی سایه بانی باید ساخت ، برای روزهای پیری اندوخته ای باید داشت.

* برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی.

* فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست. دوست داشتن امری لحظه ایست ، ولی داشتن دوست ، استمرار لحظه های دوست داشتن است.

* اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ، ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود.

* علف هرز چیست؟؟! گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده.

* تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است . پس همیشه امید داشته باش.

* چه خوب می شد اگر ، اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم و عشق را با هوس و حلال را با حرام و دنیا را با عقبی و رحمان را با شیطان.

 


[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ سحر ]


یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!

ملا نصر الدین با خود گفت:

لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.نیشخند

                         

[ ۱۳۸٩/۱٠/۳ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سحر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مینویسم... مینویسم... مینویسم... تا یارای نفس. اما ، وقتی نیستم ، که نیستم.
صفحات دیگر
امکانات وب






ایران رمان